بسترم
صدف خاليه يک تنهايي است و تو
چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما
بود از
ما مي گريخت ...
چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و
آن
پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي
زنم...
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ
ديوانه فالم را
گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما
زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه
مي پنداشتيم
زندگي گل ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت!
بگذار ببوسمت،اي نوشخند صبح،
بگذارتا بنوشمت،اي چشمۀ شراب،
بيمار خندههاي تو ام،بيشتر بخند!
خورشيد ارزي مني،گرمتر بتاب!
اگر ماه بودم، به هر جا كه بودم،
سراغ تو را از خدا مي گرفتم.
وگر سنگ بودم،به هر جا كه بودي،
سر رهگذار تو جا مي گرفتم.
اگر ماه بودي- به صد ناز- شايد
شبي بر لب بام من مي نشتي
و گر سنگ بودي به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي، مرا مي شكستي!
بي تو مهتاب شبي ، باز از ان كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم ان عاشق ديوانه كه بودم.